سرازیر می شود نور
بی تردید
دستانم می دانند
به کجا باید کاشت
دانه ی ترد
نیلوفر دانایی را...
خداوندا... مهربانا
چنین روزهایی که به اذهانمان نیز نمی گنجید...
چه سخت نادیده ها که می بینیم
چه سخت ناشنیده ها که می شنویم
برای ایرانم٬ وطنم٬ برای آرامشی که رخت بربسته
برای چشمان نگران و قلب های لرزان مادران
ایرانی ٬بیا برای ایران و ایرانی دست به دعا برداریم
چه وانشسته ای خفته٬ می شنوی؟
می خواندت از دور
کوله بار بودنت را بردار ـ بیا
لیک پرهیزگارانه
بی ابهام
آمرزگارا ـ معبودا
درین دایره ی تردید
دوره افتاده ام
مرا که از هیج به هست٬ متبلور
رهایم مکن
رهایم مکن
گفته بودی٬ خوب من
دست همه بوی نعنا و پونه نخواهد گرفت
به سجاده ی همه ساعت وصل نخواهد روئید
هر لبی میزبان
الا هو و
هر قلبی مؤمنانه نخواهد گریست
های...آمرزگار دیر کیفرم
فرا دست فرزانه
بیاد داری
آن زمان که ناباورانه ٬ هراسنای دستانم را
به تاریکی می کشاندم
و آن حسی که
از قعر جهنم می روئید
بسان شیطانی
هستی ساده ام را در نوردید
و حیاتم را به سخره
روحم را به زنجیر
مهربانا ـ بخشش از تو می خواهم
لیک ٬ خوب می دانی
عاشقانه می خوانمت
لیک ٬ نیک می دانی
ریشه هایم نیز ٬ تو را می جویند
روح باران خورده ام تو را می سراید
به تسبیح
به ذکر
به عشق
کدامین نعمتت را انکار توانم کرد
کار ساز مصلحت بین
می دانم می دانم
روزی آن حس زیبا ٬ مرا در بر خواهد گرفت
انیس بی تعریفم
تمام معنای کلمه
فراخ بخش بی شائبه
رسوایم مساز رسوایم مساز
تیر ۸۵